
من یکم دادِ نزده تو دلم مونده بود , یکم حرف نزده تو گلوم گیر کرده بود , یکم کولی بازی دخترونه و یکم الم شنگه بازی ته دلم مونده بود .باید یکم داد و بیداد میکردم , باید یکم جیغ میکشیدم . باید یکم میزدم کاسه کوزه رو میشکوندم. یکم این حرفای تلنبار شده رو دلمو خالی می کردم . وگرنه یه کوه میشد . حالا که دادامو زدم , حالا که کولی بازیامو راه انداختم حالا دیگه خوبمخوبِ خوب...
ادامه مطلب